هیئت

خرید بک لینک
یا رب نظر تو برنگردد....#اول#هویزهمادر سه شهید از خانواده خالقی پور(داوود، رسول، علیرضا) در روز شهادت فرزند ارشدشان در هویزه برایمان صحبت کردند. مادری که جواب دلسوزی های اطرافیان را بابت اینکه فرزندانشان شهید شدند و همسرشان در لبنان و کردستان میجنگیدند اینطور دادند: ناراحتم اما نه برای چیزی که شم هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 13:26

یا رب نظر تو برنگردد...

خاکِِ نور که نوشتم بیشتر خاکِ خون است منتها چون خون های ریخته بر آن خاک ها یک سر نور و نجات است؛ میگویم خاکِ نور

تو بخوان راهیان نور

داستان من و ترمیم مسیرم در امتداد شهدا؛ در سفر راهیان نور.

هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 13:26

یا رب نظر تو برنگردد...در قطار نشسته ام راحت و بی دغدغه. به سفری که شروع کرده ام فکر میکنم. کِی برویم تفریح؟ کِی خرید؟ کِی دریا؟آنلاین می شوم ببینم چه خبر است. خبرهای خوبی نیست. ساختمانی آتش گرفته. اسمش پلاسکوست. نمیدانم چقدر بزرگ است و اوضاع از چه قرار است اما خیلی نمی ترسم. حتما آتش جزئی ست و به زودی مهار می شود. کمی جلوتر می روم. روی کانال خبرم فیلمی بارگذاری شده که زیر آن نوشته. تصاویر زنده از فروریختن ساختمان پلاسکو. بی معطلی ویدئو را دانلود می کنم. با وحشت تمام به تصاویر چشم می دوزم. ساختمان 15 طبقه ای که فرو می ریزد.می ترسم...می خوانم 50 آتشنشان که مردم را از ساختمان خارج کرده اند؛ زیر آوار گرفتار شده اند.بیشتر می ترسم...50 نفر. حداقل 100 خانواده.خدایا خودت رحم کن.به هتل می رسیم. سریع می روم سراغ تلویزیون. شبکه خبر را نمی گیرد. به جای آن شبکه تهران را می گیرم. زیرنویس خبری از کشته ها نمی دهد.دلم بیشتر شور می زند. برمی گردم سراغ تلگرام. در خبرها می خوانم که آتشنشان ها زمان زیادی را صرف بیرون کردن مردمی کرده اند که در طبقه اول مشغول گرفتن فیلم و عکس بودند و مغازه دارهایی هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 4:33

یا رب نظر تو برنگردد...بعد از فوت آقای هاشمی با بچه ها نشسته بودیم دور هم که یاد حرف امید افتادم و برای بچه ها گفتم که برادرم گفته تا پنج شنبه شب وقت داری خودت را به خانه معرفی کنی و جوابش داده ام که مگر دست من است؟ امتحانم عقب افتاده؛ باید تا شنبه بمانم.گفتم که انگار خیلی دلش تنگ شده که این طور می گوید.فرزانه هم از دلتنگی مادرش گفت.بعد از این حرف ها فاطمه با لحن خیلی دوست داشتنی گفت بچها چقدر خوب است ما خانواده داریم.از این حرفش برداشت کردم چقدر خوب است آدم هایی را داریم که دلشان برایمان تنگ می شود حتی اگر از نزدیک نتوانیم زیاد با هم کنار بیاییم..در راه خانه ی رایحه که بودم مدام پیام های کجایی می داد با تکه هایی از شعر با همین مضمون. هر پیام را که می دیدم لبخند عمیقی روی لبم جا خشک می کرد. انقدر خودخواه بودن خوب نیست. اینکه حاضر شوم کسی چشم انتظارم باشد؛ اما این حس که کسی گوشش منتظر است تا "من" زنگ در را بزنم واقعا شیرین است. این "مهم بودن" برای بعضی ها که اتفاقا برایت بسیار عزیزند واقعا شیرین است..از همه ی این حرف ها حواسم جمع این شد که چقدر دوست داشته شدن برای ما آدم ها مهم هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 4:33

یا رب نظر تو برنگردد...از یزد که برگشتم مثل همیشه مستقیم رفتم اتاق. دیدن تخت و وسایلی که مثل چند ماه قبل سر جای خود بود واقعا ارامش بخش بودوقتی داشتم به خانه ی رایحه می رفتم در پارک باز هم گربه های سیاه محل را دیدم که با لذت تمام لم داده بودند زیر آفتاب و بی تفاوت به رهگذرها نگاه می کردند. گاهی اوقات تکرارها از جذاب ترین پیش آمدهای زندگی هستند.امروز که با شیما در سیتی سنتر سید علیخان قدم میزدم؛ از دیدن تفاوت های پاساژ با قبل دلگیر می شدم!.حس کردم چقدر عجیبم. گاهی از تکرار خسته می شوم و گاهی عاشق آنم! مخلوط و مرکب و پیچیده!راست گفته مولانا:بیخود و مجنون دل منواله و شیدا دل منبی سر و بی پا دل منمرده و زنده دل منخواجه و بنده دل من...فوق ثریا دل من هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 4:33

یا رب نظر تو برنگردد...این بار روز گلستان شهدا رفتنم معلوم نبود. اول برای چهارشنبه عصر برنامه ریزی کردم. نشد. امید گفت برویم بیرون شام بخوریم. اتفاقا خیلی هم خوش گذشت. اما گلستان شهدا رفتنم منتفی شد.از قبل برنامه ریزی کرده بودم عصر پنجشنبه با ساره برویم میدان امام. آخر شب پیام داد فسقلی خوشگلش مریض شده و ظهر نوبت دکتر دارد. در نتیجه قرار ما به صبح منتقل شد و از میدان امام به خانه ی ساره. فکری بودم که نکند نشود بروم (راهم ندهند به حقیقت نزدیک تر است) وقتی خانه ی ساره بودیم زهرا ظهر زنگ زد و با جار و جنجال گفت برویم آتلیه. یک ساعت بعد کنار زهرا و پشت لپ تاپ نشسته بودیم و عکس عروس ها را بالا پایین می کردیم و پیشرفت زهرا را تحسین می کردیم.زهرا می خواست شلوار بخرد. اما من بیشتر به فکر گلستان شهدا رفتنم بودم. بعد از ناهار مفصلی که خوردیم رفتیم میدان امام تا زهرا شلوارش را بخرد که نشد. بالاخره بعد از بستنی خوردن رفتیم گلستان شهدا.بسیار شلوغ بود.با خودم گفتم باید چهارشنبه را خالی میکردی و می آمدی. الان در این شلوغی که نمی شود زیارت کرد. آن هم با این دل پر از حرف من...جلوتر که رفتیم دید هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 4:33

صفحه بندی